از طرف وبلاگ چهار ستاره مانده به صبح دعوت شدم به یک بازی
حقیقت که دقیقا نفهمیدم بازی چی هست گرچه پست چهارستاره مانده به صبح برایم خواندنی بود و بعضی جاها هم لبخند بر لبانمان نشاند
خواستم مودبانه عذر تقصیر بخواهم و ارجاعش دهم به سمت راست بلاگم که از روزمرگی هایم نمی نویسم
اما پیش خودم به دوست داشتن هام فکر کردم و ناگهان به طول دوران زندگی یم
به نظر اومد یک فیلم بصورت تند از جلویم پخش می شود و خاطرات زیادی را برایم زنده کرد تلخ و شیرین
خوب انسان ها تلخ ها را دوست ندارند و خوب شیرین ها را دوست دارند و این تلخ و شیرین ها یک جور
زندگی نامه می شه:
می خواستم بنویسم طبیعت را دوست دارم
نشستن کنار آبشار ،محو شدن ،سکوت ،صدای آب که بروی سنگ ها می ریزد ، حرکت ابرهای سفید
در اسمان آبیه آبی ،درخشش رنگ صخره ها و حرکت هماهنگ علف ها با باد ،
مرا برد به دوران کودکیم
بچه که بودیم در خانه باغ زندگی می کردیم
جلویش دو باغچه بزرگ چمن بود شاید نصف یک زمین فوتبال ،با چهار در خت بید سبز رنگ تنومند
بوتهای بلند رز با رنگهای فروان،باغچه های پر از شمعدانی و اطلسی های رنگارنگ
گلهای شیپوری که از دیوار اویز شده بودند در مقابل تراسمان،درختچه سیب های تزیینی که رنگ سیب
ها قرمز و صورتی بود با بوی عطر محشر ، اندازه هاش از یک گوجه سبز کم تر بود،خانه دیوار آجری نداشت
محصور بود با شمشادهای بلند ،خیلی خیلی بلند که درختان چنار هم بینشان بود.
تابستان ها در زیر درخشش آفتاب می توانستی زیر بیدها روی چمن لم دهی
گل ها را سیاحت کنی( از بوی عطرش حظ ببری) یا پروانه ها را
میتوانستی کلاغ ها را ببنی یا گنجشگ ها
من همیشه عاشق نگاه کردن حرکت آب روی خاک بودم
می توانستم به جوی پای ان دیوار سبز - شمشادهای بلند - نگاه کنم که شلنگ آب را پایش گذاشته بودیم
شاید هم می رفتم کنارش دستی در اب می زدم و اگر طبع کودکیم بالا می زد آب را گل می کردم و نظاره می کردم
نمیدانم چند نفر توانسته اند تجربه کنند
احتملا باید در کتاب های شعر پرواز احساس و ... خوانده باشید
پشت خانه باغ بود
درختان فراوان میوه:
گردو های معظم با وقار خودشان ، سیب های مظلوم ،زردالو ، شلیل ،قطره طلاهای حیونکی ،آلبالوها، گیلاس و....
هنوز هم نتوانسته ام با طعم میوه یخچال کنار بیایم و مجبور برای احتیاط روزانه قرص ویتامین بخورم
طعم میوه از درخت چینده شده طعم خواصی هست، نیاز به شستن ندار دستتان رویش می کشید، خاک پاک می شود
نوش جان!!!
زردالو چقدر می چسبد اینطوری،شلیل ها سفت اگر سر ظهر از درخت می کندی بعد گاز میزدی
گرم بود ابش در دهانت راه می افتاد و طعمی بود وصف نشدنی ،هلو طفلک طعمش به پای شلیل نمی
رسید،من یک درخت شلیل خودم را داشتم،چقدر خوش طمع بود.
اسمش اصلا یادم نمی آید!!!
گرچه از میان ان همه گربه که آنجا می چرخید برا ی یکی شان اسم گذاشتم که یادم هست: پوسگ( مخفف پدر سگ بود)
جلو پنجره آشپرخانه درخت گوجه سبز بود،باور کنید خیلی ترش بود، درخت بزرگی بود که خیلی میوه
داشت،تازه بامزه اش اینجاست ،که دو جور گوجه سبز می داد:
یک طرفش گوجه سبزهای خیلی ریز با بوی خیلی جالبی - جایی دیگر ندیدم-
طرف دیگرش همان که شماها خورده اید.خلاصه من که زیاد گوجه سبز نمی خوردم،
روزی دو، سه تا!!
می گذاشتیم تابستان شود،کم کم قرمز می شد،قرمز که نه،
بنفش
می رسید
اواش ملس بود
بعد می رفت به سمت شیرینی
باز هم هر چقدر که می کندیم و می خوردیم ،فامیل ها هم می بردند،بالاهایش نصیب گنجشکان می شد
و البته بل بل ها گرچه کم دیده می شدند ،اما صبح ها چه شاهکاری می کردند فروان
و اما انگورها در کنار ردیف به ها بودند
وای
پاییز دیدن داشت
درخشش و طلایی بودن رنگ تاک ها منحصر به فرد بود
میرفتی وسطشان
برگ ها را نگاه میکردی
رنگ در رنگ
برگی می کندی و ناگهان خوشه ای بیتاب از انگور می دیدی
دستان تمنای چیدن می کرد
و تو رد نمکیدی
بوی خاک با انگور رسیده
با رنگ های طلایی
شاهکاری خلق می کرد
باغ خانه در نداشت ،شما می توانستید تا دم در بیایید ،همه خانه های آنجا اینگونه بودند ،در یک شهرک
همه حصارهایشان شمشاد بود و رنگ دیوار های خود خانه از بیرون سبز
روزگار سبزی بود
خانه ما یاس نداشت
اما خانه علی همسایمان یاس داشت
شاتوت هم داشت
یک سری گل های بنفش هم داشت
یاس ها را با علی همیشه می مکیدیم
یادش بخیر!!!
با دوچر خه هایمان، تمام دنیامان که شهرک بود فتح می کردیم
آب بازی می کردیم ،چیزی که اونجا زیاد پیدا می شد:
شلینگ آب بود که پای مسیر آبی گذاشته بودند ،بعضی وقت ها با مامانم ظهرها آب بازی می کردیم
خیس ،آب می شدم ،خیس شدن زیر افتاب تیر ماه روی چمنها خانه عالمی داشت
یادمه یک پیر مردی بود که هفته یی یک بار می آمد
بهش آقا شیری می گفتیم
پشت دوچرخه اش یک دبه شیر می گذاشت
نمی دانم چرا ظهرها می آمد
اما همیشه شیرش خنک بود،مبنای خرید پیاله شیری بود
آقا شیر ی ۳ پیاله بده
ومن با کنجکاوی همیشه بالای سر ظرف بودم
روزایی که آقا شیری می آمد ،مامان جون شیر برنج درست می کرد ،بوی گلاب خونه را می گرفت
من همیشه شیر برنج با مربای آلبالو دوست داشتم ،البته شب ها هم ماست همون شیر را می
خوردیم
توی شهرک مغازه نبود
سالهای اول ابتدایی که بودم ،روی دیورا شهرک یک پنجره آهنی زدند ،من ۲۰ تومان پول می گرفتم
شایدم ده تومان ،با علی و بقیه می رفتیم عصرها اونجا، اونور شهرک بود
بستنی می خردیم
یا نوشابه
سرمان را از پنجره، اون ور می کردیم و داد میزدیم
آقا بصیر
دو تا بستنی
آقا بصیر لخ، لخ کنان با بستنی ها می آمد
ما بستی ها را می گرفتیم و با دست دیگرمان فرمان دوچرخه را می گرفتیم و به بستی گاز می زدیم
می خندیم و دوچرخه سواری می کردیم
دور خودمان می چرخیدیم
حرف می زدیم ،رکاب می زدیم و می خندیدم
بعضی وقت ها پیاده می رفتیم ،الان یادم نمی آید چرا
فکر کنم دوچرخه یکی مان می بایست پنچر بوده باشد ( اما چرا دو ترکه نیمرفتیم؟؟؟؟؟)
بعضی روزها تنها
بعضی روزها خیلی بودیم
علی - بهزاد - ایدین - مریم - مریم -منا -محسن-مانی -احسان -صفورا -بابک - شقایق -پرهام -حمید و........
راستی شهرکمون پر از گل و بوته بود
یاسهای کبود
یاسهای زرد
سیب ژاپنی
و کلی درخت و بوته دیگر
یادم رفت از به ها
توی باغ پشت خونمون ،یک ردیف درخت به بود ،اوج هنرنماییشون توی بهار بود
شکوفه هایش با شکو فهای گیلاس غوغایی به پا می کردند
مربای شکوفه به عالمی داشت
کلا همه میوه ها به خاطر کثرت مربا می شدند
بجز گوجه سبز که می رفت تو خورشت
روزگاری خوبی بود
سبز بود
صداها جوری دیگری طنین داشتن
رنگ ها جور دیگر می درخشیدند
شب ها وقتی می خوابیدم، وقتی سرمو می کردم زیر متکا
صدای ضربان قلبم را در گوشم می شنویدم
تاپ ،تاپ
مثل صدای پای آدم بود
می دونستم کسی نیست
اما داستانها درست می کردم
تا خوابم ببرد
تا اینکه سرطان اومد
و مامان بانو
...............
خیلی سخت بود ،خیلی سخت........................
.............................................
.............................................
.............................................
حالا بزرگ تر شدم
ما هم مثل شماهایی که اینجا رو می خونید شهری زندگی می کنیم
رفتیم دانشگاه
الان ها دوست دارم بروم طبیعت
دوست دارم بروم جنگل
جنگل ،پرور، را خیلی دوست دارم
بعضی وقت ها می روم کویر
عضو انجمن حمایت از حیوانات هستم
با دوستانم می رویم کوهای جاده چالوس
...............
ورزش کردن را هم دوست دارم
هفته ای سه ،چهار روز
یک ساعت، شاید دو ساعت و اگر سه ساعت بشود که خیلی خوبه
دوست های خوبی دارم
سعید، بابک ، صادق ،آریا ، رضا و..................................
الان که دارم این ها را می نویسم منتظر سعیدم
شب های جمعه بعضی وقت ها می آید پیشم
شب ها با هم فیلم می بنیم
حرف می زنیم
گپ می زنیم
.................
بعضی وقت ها من آشپزی می کنم ،اما اون عاشق اینه که بریم رستوران باران و کوردن بلو بخوریم
من هم که فیله مرغ سوخاری با سوپر سالاد ،پاتقمون شده
قدیم ترها
پاتوقم
یک رستوران دنج بود
کلبه سبز - خانوم رستگار
با سمیرا می رفتم
همیشه کتلت می خوردیم
خانوم رستگار تا سمیرا را می دید می خندید
سمیرا هم که هیشه می خندید
دیگه نرفتم اونجا
خیلی وقته
چند شب پیش از جلوش رد می شدم درش بسته بود!!!!(یعنی پیرزن حالش خوبه؟؟؟؟)
خیلی جاها خیلی وقت هست نرفتم
آخرین بار سینما هم همون موقع ها بود
رفته بودیم آتش بس
یادمه اومدن با ما مصاحبه کرند
از این کانال های ماهواریی
سمیرا اون موقع هم داشت می خندید
وحالا اینجام
با کلی تلخ ها و شیرین ها
باید برم آماده شوم که مهمانم می آید
اگر حسی بود بقیه اش تا بعد.......................
پ.ن:
نمی دانم چرا لینک عکاس باعث می شد صفحه بلاگم باز نشود لذا لینک را برداشتم
Photo by :Raindra Prakarsa
در انتها مجید عزیز از مکالمات ذهنی را به این بازی دعوت می کنم

