تبليغاتX
گندم

Rarindra Prakarsa                                                              

از طرف وبلاگ چهار ستاره مانده به صبح دعوت شدم به یک بازی

حقیقت که دقیقا نفهمیدم بازی چی هست گرچه پست چهارستاره مانده به صبح برایم خواندنی بود و بعضی جاها هم لبخند بر لبانمان نشاند

خواستم مودبانه عذر تقصیر بخواهم و ارجاعش دهم به سمت راست بلاگم که از روزمرگی هایم نمی نویسم

اما پیش خودم به دوست داشتن هام فکر کردم و ناگهان به طول دوران زندگی یم

به نظر اومد یک فیلم بصورت تند از جلویم پخش می شود و خاطرات زیادی را برایم زنده کرد تلخ و شیرین

خوب انسان ها تلخ ها را دوست ندارند و خوب شیرین ها را دوست دارند و این تلخ و شیرین ها یک جور

 زندگی نامه می شه:

می خواستم بنویسم طبیعت را دوست دارم

نشستن کنار آبشار ،محو شدن ،سکوت  ،صدای آب که بروی سنگ ها می ریزد ، حرکت ابرهای سفید

در اسمان آبیه آبی ،درخشش رنگ صخره ها و حرکت هماهنگ علف ها با باد ،

مرا برد به دوران کودکیم

بچه که بودیم در خانه باغ زندگی می کردیم

جلویش دو باغچه بزرگ چمن بود  شاید نصف یک زمین فوتبال ،با چهار در خت بید سبز رنگ تنومند

بوتهای  بلند رز با رنگهای فروان،باغچه های پر از شمعدانی و اطلسی های رنگارنگ

گلهای شیپوری که از دیوار اویز شده بودند در مقابل تراسمان،درختچه سیب های تزیینی که رنگ سیب

ها قرمز و صورتی بود با بوی عطر محشر ،  اندازه هاش از یک گوجه سبز کم تر بود،خانه دیوار آجری نداشت

محصور بود با شمشادهای بلند ،خیلی خیلی بلند که درختان چنار هم بینشان بود.

تابستان ها در زیر درخشش آفتاب می توانستی زیر بیدها روی چمن لم دهی

گل ها را سیاحت کنی( از بوی عطرش حظ ببری) یا پروانه ها را

میتوانستی کلاغ ها را ببنی یا گنجشگ ها

من همیشه عاشق نگاه کردن حرکت آب روی خاک بودم

می توانستم به جوی پای ان دیوار سبز - شمشادهای بلند - نگاه کنم که شلنگ آب را پایش گذاشته بودیم

شاید هم می رفتم کنارش دستی در اب می زدم و اگر طبع کودکیم بالا می زد آب را گل می کردم و نظاره می کردم

خلاصه می توانستی احساسات را به هر جا می خواهی پرواز دهی

نمیدانم چند نفر توانسته اند تجربه کنند

احتملا باید در کتاب های شعر پرواز احساس و ... خوانده باشید

پشت خانه باغ بود

درختان فراوان میوه:

گردو های معظم با وقار خودشان ، سیب های مظلوم ،زردالو  ، شلیل ،قطره طلاهای حیونکی ،آلبالوها، گیلاس و....

هنوز هم نتوانسته ام با طعم میوه یخچال کنار بیایم و مجبور برای احتیاط روزانه قرص ویتامین بخورم

طعم میوه از درخت چینده شده طعم خواصی هست، نیاز به شستن ندار دستتان رویش می کشید، خاک پاک می شود

نوش جان!!!

زردالو چقدر می چسبد اینطوری،شلیل ها سفت اگر سر ظهر از درخت می کندی بعد گاز میزدی

گرم بود ابش در دهانت راه می افتاد و طعمی بود وصف نشدنی ،هلو طفلک طعمش به پای شلیل نمی

رسید،من یک درخت شلیل خودم را داشتم،چقدر خوش طمع بود.

اسمش اصلا یادم نمی آید!!!

گرچه از میان ان همه گربه که آنجا می چرخید برا ی یکی شان اسم گذاشتم که یادم هست: پوسگ( مخفف پدر سگ بود)

جلو پنجره آشپرخانه درخت گوجه سبز بود،باور کنید خیلی ترش بود، درخت بزرگی بود که خیلی میوه

داشت،تازه بامزه اش اینجاست ،که دو جور گوجه سبز می داد:

یک طرفش گوجه سبزهای خیلی ریز با بوی خیلی جالبی - جایی دیگر ندیدم-

طرف دیگرش همان که شماها خورده اید.خلاصه من که زیاد گوجه سبز نمی خوردم،

روزی دو، سه تا!!

می گذاشتیم تابستان شود،کم کم قرمز می شد،قرمز که نه،

بنفش

می رسید

اواش ملس بود

بعد می رفت به سمت شیرینی

باز هم هر چقدر که می کندیم و می خوردیم ،فامیل ها هم می بردند،بالاهایش نصیب گنجشکان می شد

و البته بل بل ها گرچه کم دیده می شدند ،اما صبح ها چه شاهکاری می کردند فروان

و اما انگورها در کنار ردیف به ها بودند

وای

پاییز دیدن داشت

درخشش و طلایی بودن رنگ تاک ها منحصر به فرد بود

میرفتی وسطشان

برگ ها را نگاه میکردی

رنگ در رنگ 

برگی می کندی و ناگهان خوشه ای بیتاب از انگور می دیدی

دستان تمنای چیدن می کرد

و تو رد نمکیدی

بوی خاک با انگور رسیده

با رنگ های طلایی

شاهکاری خلق می کرد

باغ خانه در نداشت ،شما می توانستید تا دم در بیایید ،همه خانه های آنجا اینگونه بودند ،در یک شهرک

همه حصارهایشان شمشاد بود و رنگ دیوار های خود خانه از بیرون سبز

روزگار سبزی بود

خانه ما یاس نداشت

اما خانه علی همسایمان یاس داشت

شاتوت هم داشت

یک سری گل های بنفش هم داشت

یاس ها را با علی همیشه می مکیدیم

یادش بخیر!!!

با دوچر خه هایمان، تمام دنیامان که شهرک بود فتح می کردیم

آب بازی می کردیم ،چیزی که اونجا زیاد پیدا می شد:

شلینگ آب بود که پای مسیر آبی گذاشته بودند ،بعضی وقت ها با مامانم ظهرها آب بازی می کردیم

خیس ،آب می شدم ،خیس شدن زیر افتاب تیر ماه روی چمنها خانه عالمی داشت

یادمه یک پیر مردی بود که هفته یی یک بار می آمد

بهش آقا شیری می گفتیم

پشت دوچرخه اش یک دبه شیر می گذاشت

نمی دانم چرا ظهرها می آمد

اما همیشه شیرش خنک بود،مبنای خرید پیاله شیری بود

آقا شیر ی ۳ پیاله بده

 ومن با کنجکاوی همیشه بالای سر ظرف بودم

روزایی که آقا شیری می آمد ،مامان جون شیر برنج درست می کرد ،بوی گلاب خونه را می گرفت

من همیشه شیر برنج با مربای آلبالو دوست داشتم ،البته شب ها هم ماست همون شیر را می

خوردیم

توی شهرک مغازه نبود

سالهای اول ابتدایی که بودم ،روی دیورا شهرک یک پنجره آهنی زدند ،من ۲۰ تومان پول می گرفتم

شایدم ده تومان ،با علی و بقیه می رفتیم عصرها اونجا، اونور شهرک بود

بستنی می خردیم

یا نوشابه

سرمان را از پنجره، اون ور می کردیم و داد میزدیم

آقا بصیر

دو تا بستنی

آقا بصیر لخ، لخ کنان با بستنی ها می آمد

ما بستی ها را می گرفتیم و با دست دیگرمان فرمان دوچرخه را می گرفتیم و به بستی گاز می زدیم

می خندیم و دوچرخه سواری می کردیم

دور خودمان می چرخیدیم

حرف می زدیم ،رکاب می زدیم و می خندیدم

بعضی وقت ها پیاده می رفتیم ،الان یادم نمی آید چرا

فکر کنم دوچرخه یکی مان می بایست پنچر بوده باشد ( اما چرا دو ترکه نیمرفتیم؟؟؟؟؟)

بعضی روزها تنها

بعضی روزها خیلی بودیم

علی - بهزاد - ایدین - مریم - مریم -منا -محسن-مانی -احسان -صفورا -بابک - شقایق -پرهام -حمید و........

راستی شهرکمون پر از گل و بوته بود

یاسهای کبود

یاسهای زرد

سیب ژاپنی

و کلی درخت و بوته دیگر

یادم رفت از به ها

توی باغ پشت خونمون ،یک ردیف درخت به بود ،اوج هنرنماییشون توی بهار بود

شکوفه هایش با شکو فهای گیلاس  غوغایی به پا می کردند

مربای شکوفه به عالمی داشت

کلا همه میوه ها به خاطر کثرت مربا می شدند

بجز گوجه سبز که می رفت تو خورشت

روزگاری خوبی بود

سبز بود

صداها جوری دیگری طنین داشتن

رنگ ها جور دیگر می درخشیدند

شب ها وقتی می خوابیدم، وقتی سرمو می کردم زیر متکا

صدای ضربان قلبم را در گوشم می شنویدم

تاپ ،تاپ

مثل صدای پای آدم بود

می دونستم کسی نیست

اما داستانها درست می کردم

تا خوابم ببرد

تا اینکه سرطان اومد

و مامان بانو

...............

خیلی سخت بود ،خیلی سخت........................

.............................................

.............................................

.............................................

حالا بزرگ تر شدم

ما هم مثل شماهایی که اینجا رو می خونید شهری زندگی می کنیم

رفتیم دانشگاه

الان ها دوست دارم بروم طبیعت

دوست دارم بروم جنگل

جنگل ،پرور،  را خیلی دوست دارم

بعضی وقت ها می روم کویر

عضو انجمن حمایت از حیوانات هستم

با دوستانم می رویم کوهای جاده چالوس

...............

ورزش کردن را هم دوست دارم

هفته ای سه ،چهار روز

یک ساعت،  شاید دو ساعت و اگر سه ساعت  بشود که خیلی خوبه

دوست های خوبی دارم

سعید، بابک ، صادق ،آریا ، رضا و..................................

الان که دارم این ها را می نویسم منتظر سعیدم

شب های جمعه بعضی وقت ها می آید پیشم

شب ها با هم فیلم می بنیم

حرف می زنیم

گپ می زنیم

.................

بعضی وقت ها من آشپزی می کنم ،اما اون عاشق اینه که بریم رستوران باران و کوردن بلو بخوریم

من هم که فیله مرغ سوخاری با سوپر سالاد ،پاتقمون شده

قدیم ترها

پاتوقم

یک رستوران دنج بود

کلبه سبز - خانوم رستگار

با سمیرا می رفتم

همیشه کتلت می خوردیم

خانوم رستگار تا سمیرا را می دید می خندید

سمیرا هم که هیشه می خندید

دیگه نرفتم اونجا

خیلی وقته

چند شب پیش از جلوش رد می شدم درش بسته بود!!!!(یعنی پیرزن حالش خوبه؟؟؟؟)

خیلی جاها خیلی وقت هست نرفتم

آخرین بار سینما هم همون موقع ها بود

رفته بودیم آتش بس

یادمه اومدن با ما مصاحبه کرند

از این کانال های ماهواریی

سمیرا اون موقع هم داشت می خندید

وحالا اینجام

با کلی تلخ ها و شیرین ها

باید برم آماده شوم که مهمانم می آید

اگر حسی بود بقیه اش تا بعد.......................

پ.ن:

نمی دانم چرا لینک عکاس باعث می شد صفحه بلاگم باز نشود لذا لینک را برداشتم

Photo by :Raindra Prakarsa 

در انتها مجید عزیز از مکالمات ذهنی را به این بازی دعوت می کنم

+ نوشته شده توسط هومن در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 1:36 |
اصولا

       هیچ

                اصلی

                            وجود

 

ندارد!

+ نوشته شده توسط هومن در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 1:20 |

 

 

المپیک آدم خوارها

 پ.ن:

مرتبط با سرکوب راهبان تبتی

 Photo & Link: Birte Ragland 

 

+ نوشته شده توسط هومن در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 23:41 |

چه شبی شد امشب

دوستان خوب

رنگی نو

طرحی نو

............

آریا

اون در ان طرف دنیا و من در این اتاق Remeber گوش دادیدم

Josh Groban فریاد می کشید  Rememeber Me  دقیقا از همین وبلاگ که لینکش را زدم

و من همه خوبی ها از جلویم گذشت همه و همه ، همه  خوب ها

یاد آورم

 ایا روزی مرا یاد خواهند کرد؟

پ.ن:

  Photo:Murder of Crows ,Sarah Kane

+ نوشته شده توسط هومن در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 3:48 |
 

playyig with love Jacek Usakiewicz

اصولا معتقدم هر چیزی اینرسی دارد

اینرسی مقاومت هر جرمی در مقابل تغییر شرایط هست

مثلا وقتی جرمی ساکن هست تا ابد خواهد ایستاد مگر بدان نیرویی وارد کنیم تا شروع به حرکت کند

و هنگامی هم شروع به حرکت کرد تا ابد با همان سرعت  به صورت ثابت با تمام ذرات تشکیل دهنده اش به حرکت خود ادامه خواهد داد

مگر انکه نیرویی باعث افزایش سرعت یا کاهش سرعت و ایستادن ان شود

بگزریم

ذهن و روح بشر هم دچار اینرسی هست عوامل مختلف باعث تحرک روح وذهن انسان می شوند

وگرنه ذاتا(بالفطره) تمایلی به حرکت ندارند، بارها دیده ایم انسان هایی که انگیزه هایشان را از دست داده اند و در زندگی دچار نخوت و رکود ( همان ایستایی) شده اند

یکی از عواملی که باعث سکون روح واندیشه بشر می شود ترس از ناشناخته هاست در کتابهای مدریتی یکی از عواملی که افراد در انجام کارهایشان کوتاهی وتنبلی می کنند ترس از قرار گرفتن در موقعیت های جدید می باشد، خلاصه ناشناخته ها همیشه ترمزی برای حرکت به  جلو می باشد البته همیشه انگیزه های درونی یا بیرونی بوده و هستند که افرادی را به سوی خطرناکترین و ناشناخته ترین مسایل سوق دهند اما چند نفر کریستف کولمپ شده اند؟!؟!؟!

بگذریم

انسانها همیشه برای زندگی خود خطوط قرمزی رسم می کنند که معمولا هم بارها از ان گذر می کنند

خیلی از این خطوط قرمزکه خود من داشته یا دیگران دارند بیشتر برای جلوگیری از تجربه های جدید و ناشناخته و تبعات و عواقب ان هست

خلاصه ما در این سالهای اخیر خط های قرمز فراوانی را که برای خود ترسیم کرده بودیم پاک کردیم و چهارچوب های خودمان را بسیار باز کردیم خیلی خیلی باز

دیدگاهایمان را نسبت به دنیا تغییر دادیم و به خاطر همین  ها سیلی از تجربیات جدید و تفکرات نو بسویمان سرازیر شد

خوب و بد

بهتر هست که بگویم تلخ و شیرین ، خوشایند و نا خوشایند

اما گاه پیش می اید که علم داریم بر ان که اگر در اینجا خطی بکشیم و نگذاریم از ان عبور کنند یا خود بگزریم احتمالا راحت تر و اسوده تر خواهیم بود  اما این قدر به  راه روشمان ایمان داشتیم و خو کرده ایم که هرگونه سدی در میان دیوارهای هنجارهایمان را بر نمی تابیم

حال در این جا ایستاده ایم

می خواهیم افکارمان را محدود کنیم برای راحتی خودمان برای سکون برای هر چه..................

اما ................................

پ.ن

Photo: playyig with love Jacek Usakiewicz

+ نوشته شده توسط هومن در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 12:14 |

Walking with the birds Alex Caranfil

بدون شرح

Walking with the birds by Alex Caranfil

+ نوشته شده توسط هومن در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 19:53 |

اخطار:

 این ها هذیانات ناشی از تب هست

در قوانین مکانیک نیوتونی(فیزیک) ما هیچ گاه در دنیا نیروی فرد نداریم همه نیروها بصورت کوپل(زوج) می باشند

مثلا اگر اگر شما جسمی را پرتاب کنید  دست شما به ان جسم نیرو وارد میکند وان جسم هم بدستتان نیرو وارد میکند

اگر شما به دیواری مشت بزنید دیوار هم به مشت شما نیرو وارد می کند

اگر روی زمین ایستاده باشید زمین شما را به طرف پایین می کشد وشما هم اون را به طرف بالا می کشید

خلاصه هیچ وقت نیرویی منفرد نیست

حال این اصول خیلی ساده که این در واقع اصل سوم نیوتون (عمل و عکس العمل) تمامی قوانین مکانیکی زندگی ما را در برگرفته از ساخت یک دوچرخه تا فضاپیما بکار می روند

خیلی ها معتقدند این مساله شامل مسایل متافیزکی هم می شود

هیچ نیروی روحی بصورت  منفرد وجود ندارد 

هر فردی باید کوپل احساسی خود را داشته باشد

به هر احساسی باید جوابی فراخور داد

اگر تعادل احساسات در دنیا بهم بخورد شیرازه دنیا از هم می پاشد

عشق و نفرت و سایر احساسات که در طبیعت آزادند  (تائو )، (فقط مشمول جوامع انسانی نمیشود) در یک توازن هستند

و شاید در اخر بشود این گونه نتیجه گرفت که بشر به یک پارتنر(شریک) روحی و احساسی نیاز دارد و گرنه مانند جرمی که بطور نامتقارن بدان تک نیرو وارد کرده ایم دور خودش تا ابد می چرخد 

 حتی معتقد هستند که از هم می پاشد

 

جالبه؟!؟!؟!

 

مکانیک نیوتونی به طور کامل در اشل های( اندازه های ) خودمان صدق می کند

نیوتون نتوانست دلیلی برای  سرعت  نور در میدان های گرانشی بدهد

 

آلبرت انیشتین:

نظریه نسبیت انیشتین تمامی قوانین نیوتونی را در هم پیچاند

جاذبه ای که اجسام دارند بر اساس آن هست که هر چیز به مقدار جرم خودش انحنا در فضا ایجاد می کند

فکر کنید یک ملحفه یک طرفش در دستتان گرفته اید وطرف دیگرش در دست کسی دیگر هست حالا یک مداد بروی ان میاندازید انحنا خیلی کم ایجاد می شود حالا اگر یک متکا بیندازید رویش انحنای زیادی روی ملحفه پدیدار می گردد حالا اگر تیله ای را در روی انحنا ناشی از متکا قرار دهیم تیله به سمت ملحفه سر می خورد ،

 جاذبه هم به همین صورت هست جرم زمین انحنای بزرگی  در فضا ایجاد می کند بطوری که هر چیزی  که انحنای کمتری ایجاد کند بطرف آن کشیده می شود

دیگر بحث کوپل نیروها نیست

هر چیزی که جرمش بیشتر شود

انحنایش بیشتر می شود و اجسام را ( با انحنای کمتر ) به طرف خود می کشد

خوب نظر بر این است که شاید احساساست هم بر همین منوال هست هر چه جرم احساست بیشتر باشد بقیه را به طرف خود میکشد

یا دچار می شوید یا دچارتان می شوند

مثل ماه که دچار زمین گشت

مثل زمین که دچار خورشید گشت

مثل خورشید که دچار راه شیری گشت

حکایت زمین ماه حکایتی هست غریب

ماه دچار زمین گشت اما اینقدر بزرگ هست که دچار گشتگان خودش را داشته باشد شهاب سنگهای سرگردانی که به سطح ماه میخورند دچار (جاذبه) ماه شده اند وسطح ماه را این چینین متلاشی شده و ناهموار در اوردند

دچار گشتگان زمین بیشترند اما زیاد خوشبخت نیستند زیرا بیش از حد به زمین نزدیک می شوند ومانند ماه به دور زمین نمیگردند و مثل ان افسانه یونانی که مردی برای خود بالهای دورست کرد و شروع به پرواز کرد وان قدر به خورشید نزدیک شد که پرهایش سوختند و بزمین افتاد این شهاب سنگ ها هم این قدر به زمین نزدیک می شوند که اتش می گیرند و خاکسترشان به زمین می رسد

حکایت جالبیست سیارات دیگر هم دچار گشتگانی دارند در مواردی نه یکی بلکه چندین قمر

...

حال این دو نظریه

....................

بروی زمینمان و دراندازه های خودمان ما هیچ تضادی و تناقضی با مکانیکی نیوتونی نداریم و حتی زندگیمان را هم بر اساس آن طراحی میکنیم

در مقیاسهای بزرگ هست که قوانین نیوتونی دچار خطا می شوند مثل مسیر سیاره عطارد که اختلاف جزیی با مسیری که طبق قوانین نیوتونی محاسبه می شود دارد  و در مقایسهای بسیار بزرگتر از منظومه شمسی قوانین نیوتونی دچار خطاهای فاحش خواهد شد و قوانین نسبیت بطور کامل صدق می کنند(البته تا انجا که دانش بشری می داند)

 

حال در عوامل احساست و نیرو به کوپل نیرو  نیاز دارید یا خیر.................

خودتان تصمیم بگیرید دنیای شما بر اساس قوانین  نیوتون هستید یا انیشتین

اندازه هایتان را خود بسنجید!!!!!

 

پ.ن:

 حکایت زمین حکایت غریبیست از یک طرف ماه دچارش هست وحیات( ما زمینی ها )از ان سود می برد  بدون انکه حیات روی زمین تاثیری مثبت یا منفی برای ماه داشته باشد 

از طرف دیگر زمین دچا خورشید هست و باز هم حیات(ما زمینی ها) از ان سود می برد بدون انکه حیات روی زمین باز هم تاثیری بروی ان داشته بشد

اگر هم شهاب سنگی بخواهد زیادی نزدیک شود به زمین حفاظ زمین(جو زمین) آن را خواهد سوزاند

پس همیشه زمینی باشید.

    لینک روبرو را توصیه می کنم ببینید                                                     Photo by Botikario   

+ نوشته شده توسط هومن در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 18:19 |
 Marina Cano

"بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد،
زیرا که نفرین، بی ریاترین پیام آور درماندگی است."

هلیا نوشته شده توسط نادر ابراهیمی 

از طریق دریا دریا - دور دور

Photo: Marina Cano

 

 

+ نوشته شده توسط هومن در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 16:34 |

Paal Bentdal

 

 

اندر حکایت روشنفکران

Photo: light bulb by Paal Bentdal

 

 

+ نوشته شده توسط هومن در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 13:33 |
 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط هومن در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 21:58 |
 

در این مدت کم مسایل زیادی برای من جلب نظر کرد

از ادبیات گرفته تا فرهنگ افراد تحصیل کرده به خصوص پزشکان، اخلاقیات، سینما و حتی تلویزیون

صدا و سیما همیشه برنامه های فراوانی داشته که در آن به بی اخلاقی شبکه های غربی و عدم صداقت ،دورغ گفتن ، تحریف افکار توسط اخبار تحریف شده می پردازد

برنامه های مثل سینما و سلطه ... و همچنین در تفسیر خبرها به جنگ رسانه ای و غیره اشاره دارند.

مدت ها پیش در همین نقد فیلم ها که داشت توضیح می داد که هالیوود با ساخت فیلم های خشن سطح خشونت در جامعه را بالا می برد نمونه ای از این فیلم ها را معرفی کرد فیلم تیرنداز که در ان پر از صحنه های خشن و غیر انسانیست.

من از دست روزگار اتفاقا این فیلم را به زبان انگلیسی دیدم و البته سطح خشونت انچنانی هم ندیدم درش.

نکته خیلی جالب در این جا هست که همین فیلم فکر کنم در ۱۲ فروردین ۱۳۸۷ از طرف صدا سیما پخش  شد.

و من در حیرت رفتم که می گویند مرغ همسایه غاز هست نه بر عکس اگر برای امریکا سطح خشونت را بالا می برد برای ما که سطح معنویت را بالا نمی برد.

بگذریم نکته خیلی جالب وفاداری بیش از حد به متن انگلیسی بود در انتهای فیلم همش تاکید برا این داشت که رییس جمهور امریکا دستور قتل یک سری روستایی در افریقا را داده و سیا و کنگره بر ان نظارت داشتند در حالیکه تا اونجا که حافظه من یاری می کرد دادستان داشت در مورد تفکیک قوا در امریکا صحبت می کرد نه دستورات رییس جمهورشان.

+ نوشته شده توسط هومن در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 0:45 |
 

هنگامی که کسی راهش را گم می کند، باید به ابتدا بازگردد، اگر بتواند. ــ آلن بلوم

 

چند شب پیش با یکی از دوستان در ایران صحبت می کردم. شاید چند ساعتی به بحث گذشت. در انتها دیدم انگار از یک گفتگوی طولانی هیچ حاصل نشده است. با سردرد و سرگیجه گفتگو را رها کردم. دوست ما دانشجوی فلسفه بود. نمی خواهم از چیزی بنالم و زبان به انتقاد از این و آن بگشایم. اما گفتم باید این درد دل را با مخاطب انجام داد. وضعیت ایران بسیار بحرانی است. نه بخاطر حکومت و نه بخاطر شلاق و اعدام و فلان سنگسار. آنها بجای خود. اینبار حتی از فرهنگ مردمان جامعه هم نمی خواهم سخن بگویم که از همان ابتدای ِ اندیشیدن هم افلاطون گفته بود که اکثریت را باید به دست چوپان سپارد. می دانم آنچه گفتم برق از سر بسیاری افراد می پراند. می دانم این حرفها با روح دموکراسی و برابری انسانها نمی خواند. اما منتهی درجه ریاکاری است اگر بگوییم همه انسانهای کوچه و خیابان به یک اندازه می اندیشند و به یک اندازه از خرد و دانش برخوردارند. اگر دموکراتها و لیبرالها از آزادی و برابری انسانها دفاع می کنند نه اینکه آنقدر خشک مغزند که خیال می کنند همه انسانها در درجه فهم و شعور یکسان هستند. آنها از آزادی و برابری انسانها دفاع می کنند زیرا آرمانشان این است که حتی فرومایه ترین انسانها نیز به حکم انسان بودن واجد حق و حقوقی هستند. و اگرنه تمام ِ اندیشمندان سیاسی متفق القول هستند که دموکراسی امروز نه تنها عام گرا نیست، بلکه از خاص گرا ترین انواع حکومتهاست. همین رأی دادن و انتخاب کردن یعنی که باید رهبری خود را به عده ای کاردان و دانا سپرد. مسئله امروز ما این است که همین هایی که باید در ایران کاردان و اندیشمندان ِ ما باشند از همه گم گشته تر و سردرگم ترند. همه مسائلشان از مفاهیم و بدیهیاتی ساخته شده است که اگر سئوال کنی نه می دانند به چه معنا است و نه می توانند از آنها دفاع کنند. عقلانیت ، سنت ، مدرنیته ، پست مدرن ، دموکراسی ، پوپولیسم ، غرب ، شرق ، فلسفه و غیره نقل و نبات ِ همگان شده است بدون آنکه بدانند معنای آنها چیست و از کجا می آیند. اگر سئوال هم شود، تعاریف عجیب و غریبی ارائه می دهند که نه معلوم است معنای آنها چیست و نه اینکه به چه کار می آیند. هر مصاحبه ای خط اول آن شده است «بنظر شما سنت با مدرنیته در تضاد است ؟» متفکر مورد سئوال هم ساعتی تمام تاریخ غرب و شرق را مزین به نام تمام ِ فلاسفه می کند و دسته بندیهایی معرفی می کند که عقل از سر هر اندیشمندی می پرداند. در انتها هم طرف مقابل مزین به نام فیلسوف می شود و کتابهایش مشهور و مریدانی می یابد که مانند ِ صلیبیون حاضرند همه را از دم تیغ بگذرانند و از مراد و غایت ِ خود دفاع کنند.

این چند روز رخوتی به جانم افتاده است که بیا و ببین. روزها می آید و می رود و من شبها تا دم صبح به در و دیوار خیره شده ام و روزها تا دمی از ظهر با چشمانی باز به سقف خیره نقش مردگان بازی می کنم. نمی دانم عاقبت ما چه می شود. نه به عاقبت خودمان خوشبینم و نه به عاقبت دیگران. بد دورانی شده است. با خودم هزار بار پرسیده ام چه باید کرد، اما نمی دانم. دیگر فلسفه و اندیشه که انقلاب نیست بگویم شاهزاده می آید همه را درست می کند. چندی پیش خوانده بودم که بعضی گفته اند بهتر است سینمای ایران را اصلا تعطیل کنیم و این بار را از دوش برداریم. فکر من هم شده است که شاید بستن دانشکده فلسفه و علوم سیاسی نیز از اهم واجبات باشد. به راستی کارکرد و سود و منفعت این بحثها و حرفها چیست ؟ بغیر از آنکه توهم زا است که بلی ما هم فلسفه داریم و اندیشمند تحویل می دهیم ؟ بغیر از آنکه توهم شده است که اگر این جامعه دین نداشت و سیاستش از جنس غربی بود خلوار خلوار فیلسوف ِ در ترشی خوابانده داریم ؟ دانشجویانمان هم که رفته اند از غربیها تحفه ای بیاورند گمراه کرده ایم ! دیگر نه می توان بر روی یک حوزه خاص کار کرد و نه بر روی یک موضوع دقیق شد، چون فی البداهه باید کل تاریخ را خط کش بگذاری و از ارسطو تا جان راولز را برایشان تقسیم بندی کنی. و اگرنه می پرسند که اینهمه دفتر و دستک ِ از ما بهتران به شما چه تعلیم داد ! حال کسی نیست بگوید این سئوالاتی که شما می پرسید از تخیل ِ هیچ غول اندیشه غربی هم تراوش نمی کند چه برسد به مای بدبخت بیچاره ای که هنوز از در نرسیده چهارمیخمان می کنند که با فلان گفته رئیس جمهورتان موافقی یا نه !

برعکس هر وبلاگ فارسی را که باز می کنی و هر صفحه اندیشه ای که ورق می زنی پر است از متخصصین همه فن حریفی که از صدر تا ذیل تاریخ بشریت را خبره اند ! چنان از کوروش و داریوش دفاع می کنند که انگار مادرزاد در تخت جمشید حفاری می کرده اند و متنی از ایران باستان نیست که شرحیه ای بر آن ننگاشته باشند ! غرب هم که ماجرایش از روز روشن تر است ! هنوز آثار هیچکدام از متفکرین اصلی غرب ترجمه نشده دوستان نسخه اش را پیچیده اند و تیغ نقد بر کمرش راست کرده اند. هنوز مارکس نخوانده مارکسیست شده اند و کانت نخوانده از فلسفه اخلاق دم می زنند.

 یادم می آید از ایران که راهی می شدم آنقدر چوب در آستینمان کرده بودند که قسم خوردم بیایم و نام ِ آن خراب شده را گل بگیرم. اما شرم دارم از اینکه بخواهم از این تاریخ که بر دوش می کشم فرار کنم. سر و ته موضوع را که بزنی باید اعتراف کنی تمام ِ عمرت در آن ناکجا آباد گذشته است. نمی توان گفت که من دو سال است متولد شده ام ! بعد هم شوق وطن دوستی گریبانت را می گیرد که شاید گوشه ای از این جنازه را بگیری، می بینی خودت باید به درون ِ گور مشرف شوی. دوست و استاد محترمی دارم در ایران که می گفت امیدم به شماست که بیایید و این بلبشو را یکسره جارو کنید. در دل می خندم که این بلبشو را بزرگان اندیشه غرب هم نمی توانند جارو کنند ما که جای خود. مگر همین رورتی خدابیامرز و هابرماس ِ ارواحنا فدا نیامدند ایران و فراری شدند ! هابرماس که در عجب مانده بود و نوشت که ناقوس ِ مرگ این کشور را باید نواخت. رورتی هم آمد و رفت اما همه سئوالشان این بود که پس چرا طرف تحلیل هایدگر و نسخه سنت تحویل ما نداد و رفت ! دیگر خود از سرنوشت ما جوجه دانشجویان ِ راه فلسفه و گمشدگان ِ دپارتمانهای ِ فلسفه غرب بخوان حدیث مفصل ! وضع اندیشه ایران بیش از آنکه جارو و نظافت بخواهد نیازمند یک دستگاه بولدوزر است اما نه به معنای کنایی ! به معنای ِ حقیقی که برود و این بنیاد ساختمانهای دانشکده ها و کتاب فروشیها را صاف کند تا شاید به قول هایدگر بنشینیم ده سالی ارسطو بخوانیم شاید فرجی شد!

ایکاش اسکندر همین چهارتا ستون تخت جمشید را هم در چاه انداخته بود که حداقل مثل استرالیا می گفتیم ما اجدادمان در غار زندگی می کردند و اینقدر هنوز آویزان ِ ریش داریوش و کوروش نبودیم. کار آنقدر خراب است که بیچاره مهاجرین غم غربت گرفته ما در لوس آنجلس هم بدنبال ِ آن فرمان ِ شاهی می گردند که گویا نه تنها منشور حقوق بشر است بلکه فرمان برتری جاودانه نژاد آریا بر شرق و غرب است. حال یکی نیست بگوید اگر این منشور حقوق بشر است پس خود شاه که در آن اینگونه از بشر سخن می گوید چیست ؟ فرابشر است !؟ اگر کسی در میان ِ بردگان خود برابری و مساوات برقرار کند یعنی به حقوق بشر احترام گذارده است ؟! کوروشی که در جای جای ِ این بیانیه حقوق بشر (؟)، خود را تنها فرد ِ شایسته برای شاهی بر جهان معرفی می کند چه ارتباطی به اصول برابری و مساوات امروزین دارد !

البته تمام ِ این سخنان باد در هاون کوبیدن است. دوستی خوب گفته بود که «هر چه می خواهی بگو. من این خاک را دوست دارم و از آن دفاع می کنم». سخنش مرا یاد کارل پوپر و آن کمونیست دو آتشه انداخت. پوپر با یک کمونیست بحث می کرد اما طرف مقابل در آخر اسلحه اش را نشان می دهد و می گوید «تو فقط حرف می زنی اما من شلیک می کنم!» این دوست ِ وطن دوست ما حیف هنوز دستش به اسلحه نرسیده است و اگرنه عشق به وطن خود از آن تحفه هایی است که کم از «نبرد من» هیتلر ندارد. چه خائنین که می توان بر سر این مام میهن دراز نکرد !  تفاوت از ماه ِ داریوش تا ماه ِ رهبر از زمین تا آسمان نیست. فاصله از نوک ِ ریش کوروش ِ کبیر است تا آبروی ِ فاطمه زهرا. بر این پیراهنها شاید روزی کراوات و بر دیوار ها شاید بجای عکس امام عکس تخت جمشید آویزان شود، اما جای گلوله را هیچ گفتگو و استدلالی پر نمی کند، که این قیاس قیاس ِ چلوکباب ناف تهران با رستوانهای «ایرونی» آنور آب است : این کجا و آن کجا !

اینها که گفتم نه اتهام به این و آن است و نه تبرئه خود. هرچه باشد همه ما سر و ته یک کرباسیم. اینها را گفتم که شائبه نشود این روزها کوک ِ فرنگ بازی ساز کرده ایم و به ریش ِ ایران و ایرانی می خندیم. ما خود در منجلابی دست و پا می زنیم که مزیتش این است که به چشم نمی آید. و اگرنه در این سری که بر روی این بدن سوار شده است چنان بلوایی است که صفهای بنزین شما در مقابل آن از نظم بر پادگان و ارتش طعنه می زند. اگر جارویی پیدا کردم مطمئنا قصد ایران نمی کنم. اول باید این خیال ِ آشفته را نظافت کنم. بقول آنهایی که از هفت دولت، هشت دولتش را آزاد کرده اند، خداوند همگان را با شهدا محشور کند. ما که دعاگوی شما هستیم، شما هم اگر بر قبر اجداد ما تف می اندازید از فحش بی نصیبمان نگذارید که محتاجیم به دعا. باشد که ما آنگونه که دوستان می گویند شیفته و مفتون غرب ِ ناپاک بشویم و آنهایی که در راه راست هستند زودتر پاسخ ِ «گره فروبسته سنت در ایران» را بیابند.

والسلام

 

لینک : برای کسانی که هنوز امیدی به قوه نقادی و تامل آنها هست خواندن متن استوانه سیروس را توصیه می کنم. بد نیست به این لینک هم نگاهی بیندازید و بحثهایی که در مورد اطلاق نام «بیانیه حقوق بشر» به این متن شده است را دنبال کنید. بخصوص در سایت بریتیش میوزیوم آمده است که این بیانیه اولین مورد از نوع خود نیست بلکه این سبک از بیانیه ها سنتی در دوران خود بشمار می رفته است و نه عملی خرق عادت و نشانه نوآوری.

 

                          

              استوانه کوروش (The Cyrus Cylinder) در بریتیش میوزیوم

از وبلاگ تحقیقات فلسفی آقای رسول نمازی

آقای نمازی در معرفی خود چنین نوشته است:

در مورد نویسنده :
من رسول نمازی هستم. در سال 1361 متولد شدم، لیسانس علوم سیاسی را در ایران و فوق لیسانس فلسفه سیاسی را در مدرسه عالی مطالعات علوم اجتماعی پاریس (EHESS) گذراندم. در حال حاضر دانشجوی فوق لیسانس فلسفه سیاست و اخلاق در دانشگاه سوربن هستم. پایان نامه فوق لیسانس خود در مورد لئو اشتراوس نوشتم و در حال حاضر پایان نامه دیگری را در مورد جان راولز تهیه می کنم. در گرایشهای معاصر فلسفه سیاست به نگرش نوکانتی ها بویژه جان راولز علاقه دارم. در این وبلاگ بیشتر علایق عام خودم را که در حول فرهنگ کلاسیک غرب شکل گرفته دنبال می کنم. هنر و تاریخ اروپا و گاهی هم نوشته های کوچک در مورد فلسفه سیاست و اخلاق موضوعات اصلی این وبلاگ هستند.
عنوان این وبلاگ از نام کتاب ویتگنشتاین گرفته شده است و به دورانی باز می گردد که به او علاقه بسیاری داشتم. اگرچه مدتها است علاقه ام به ویتگنشتاین را بجز در موارد خاص دنبال نمی کن، اما هنوز این عنوان را مناسب ماهیت این وبلاگ می دانم.
(تصویر بالا رادیاتوری است که ویتگنشتاین برای خانه خواهر خود طراحی کرده بود. یک سال تنها به طراحی رادیاتور و دستگیره های خانه صرف کرد. امروز این خانه در شهر وین از مشهورترین بناهای معماری معاصر است.همان خانه ای که خواهر او گفت نمی تواند در آن زندگی کند چون بیشتر شایسته خدایان است تا انسان حقیری مثل او.)
+ نوشته شده توسط هومن در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 و ساعت 17:52 |


Powered By
BLOGFA.COM


ليست وبلاگهای به روز شده