تبليغاتX
گندم

Complimentary flower- Terje Trobe

نوروز یکی از علایق من هست

پدیده ای فراتر از روزمرگی

که بر همه یک نواختی ها رنگی نو می زند

همیشه سعی کردم از تبریک یا تسلیت در این جا پرهیز کنم

اما در این مورد

من این علاقم را با همه در اشتراک می گذارم

با شادترین شادباشها 

نوروز مبارک

هومن 

پ.ن

photo:Complimentary flower by Terje Trobe

+ نوشته شده توسط هومن در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 17:8 |

photographer by Hooman

می روم کویر مصر ( فیلم خیلی دور خیلی نزدیک را درانجا گرفتند)

+ نوشته شده توسط هومن در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 10:49 |
 

 

 

کویر مرنجاب

بهار گل هایی بسیار خشبو و زیبا را در دل کویر خشک ، شور و داغ به گل نشانده ، گل هایی که در دیگر زمانها خارهایی خشک هستند- دریاچه نمک - کاروانسرای مرنجاب - ارام و بیدگل - کاشان

حس خوشایندی داره از اون همه زاویه و خطوط هندسی تیز  تمدن شهر نشینی به خطوط قوسی شکل بدون زاویه با رنگهای درخشان ..........

 

 

 

 


اینم خودم هستم در سفر کردستان- داریم می ریم قایق سواری روی دریاچه زریوار - شب قبل هم ماهی کباب کردی خوردیم جایتان خالی

 

 

+ نوشته شده توسط هومن در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 21:13 |

No comments

 Photographer: Marta Cernicka

+ نوشته شده توسط هومن در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 11:47 |
 

و این گونه هومن به قتل رسید

تلفنم زنگ خورد  کاغذی که روش چند عدد و حرف بود را دوباره تو مشتم مچاله کردم ، موبایل هی زنگ می خورد و صدای ویبره اش در اعماق وجودم نفوذ می کرد ، بلاخره باید جواب می دادم، الو ............

صدای دورگه ای از اون ور خط گفت: نسیم  ساعت 5 بیا سر قرار

گفتم باشه دومرتبه همه خاطرت امروز از ذهنم گذشت

اون لبخند.................

باید به یکی می گفتم

اما کی؟!؟

کاغد را دوباره باز کردم

تصمیم خودم را گرفتم

روی دکمه های کیبرد لب تاپم زدم

وارد بلاگقا شدم

گندمگون را انتخاب کردم

چندد عدد و حرف را به عنوان پسورد زدم

حالا جایی بودم که تا دیروز هومن فقط می دید

هنوز باور نمی شه

شروع به نوشتن کردن

همه ماجرا را سریع و خلاصه .............

نیم ساعت بیشتر وقت ندارم

شاید..................

هومن را شاید سر جمع 5 یا 7 بار دیده بودم

البته بیشتر از لنز دوربینم همه چیزو می دیدم

تو یه جمع ها بود.............

بگو، بخند بود . چیزه زیادی ازش نمی دونستم

امروز نمی دونم این جا چی کار می کرد

-          موبایلم دوباره زنگ زد : نسیم بیا پایین دم درم_

وقتی نمونده باید سریع تمومش کنم

میدون ونک قل قله بود

نفهمیدم چرا

چه اتفاقی افتاده بود

پلیس همه جا بود

خیابون ولی عصر را بسته بودند

از پنجره یک هو، هومن را دیدم

چرا اخه اینجا بود؟؟؟؟؟؟؟

خسته بود.

کوبیده

خاکی

مثل اینکه دو سه روز توی کوه بوده

با لباس و کوله کوه

اون طرف خیابون اریا رو دیدم

دلم ریخت زمین

اینجا چی کار می کرد اون

همه خاطرات از جلو چشمم گذشت

پارک ملت

......

 ماسوله

................

موبایلم زنگ خورد : نسیم یالا بیا پایین یا من میام بالا

گیج بودم

تازه از خواب بیدار شده بودم

اس ام اس اومده بود ستاره بر اثر کزاز مرده

خدای من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کزاز!!؟ باورم نمی شد مگر می شه!!!

ولی مثل اینکه همه چیز تو این دنیا می شه

هومن اومد دم در ساختمون

به اون نره خره های دم در گفت اجازه می دید دست و صورتم را بشورم

یک آبی بخورم

نمیدونم چرا

اما اونها مهربون شدند

هومن بی خبر از همه جا

 اومد تو پارکینگ

دلم اشوب بود

کاری از دستم بر نمی یومد

اریا از اون ور خیابون هومن را دید داشت می یومد این ور

نهههههههههههههههههه

اون لندهور با پرشیاش اومد

همه جیز رو دور سریع بود

قبل از اریا رسید دم در

اومد تو

هومن را دید

اون تن لشها که به پا بودند

بهش گفتند که هومن از همه چیز بی خبره

گفتند هومن نمی دونه تو ساختمون، ماها چی کار می کنیم

اما نفهمیدم چرا یک مرتبه اون کلت مسخرش را تودستش دیدم

صدایی بلند نشد

اما هومن افتاد روی زمین

مثل یک سنگ

مثل اینکه سالها بود که مرده

فقط یک لبخند روی لباش بود

نه

باورم نمی شد

اریا هم داشت می یومد طرف هومن

اومد بالا سرش

اونم باور نمی کرد

اما هومن مرده بود

از حال رفتم

نمیدونم چه مدت بی حال بودم

نمی دونم اریا چی شد

کجا رفت

فقط لبخند روی صورت هومن موقع مرگش یادمه

خوب این لندهور پشت دره

داره درو می شکونه

بهتره تمومش کنم و اینجا را ببندم

بهتره اینجوری تموم کنم

این داستان مرگ هومن بود

پایان همه چیز

 

 

 


این خوابی بود که یکی از دوستان برای ما دید البته من کمی تغییرش دادم تا از حالت کابوس  شکل داستان به

خود بگیرد.

البته از این دوست عزیز هزاربار ممنونم که با یک تیر در سینه بسیار آسوده و با لبخند ما را به اون دنیا

فرستاد و از خواب هایی که برای نسیم دیده بود برای ما ندید.

 البته مرگ موضوعی نیست که هر روز پیش آید  لذا برای من موضوعی جذاب برای نوشتن بود و هست.

اگر هم خواب این دوست ما تعبیر بشه این پست سند محکمی برای پیشگویی حوادس از قبل هست.

هومن

عکس : Aleksandar Bunevski- The only one

+ نوشته شده توسط هومن در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 0:54 |

Prophet fell down to earth. Mehmet Turgu

No comments

photo:Prophet fell down to earth - Mehmet Turgu

 

+ نوشته شده توسط هومن در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 13:9 |
 

rebel mehmet turgut

عمیقا خواستار بیداری وجدان خویش هستم

خواستار خردمندی

و

.......................................................

 

 

پ .ن:

عکس: Rebel -Mehmet Turgut

 This link dosent realt to the curent post but its so delicate and give me a very liffull snese

نیمه پنهان رعنا

 

 

 

+ نوشته شده توسط هومن در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 15:7 |
 

در سه اپیزود

 

 

 Solitude as other

۱- آتوسا دانشجوی کارشناسی ارشد مدرییت مد از فرانسه در بلاگ ۳۶۰ خوداین پست را نوشته است :

اين آدما همونقدر كه واقعي هستند، غير واقعي اند
 
 
گفت:" زني كه به شوهرش خيانت كنه، ج...ده اس"0

 

هواي سفيدي مغزم را پر كرد. حتي شايد هم چند لحظه اي فلج شدم0
نه فايده اي ندارد. اين زخم گوشه ي لبم خوب شدني نيست0

گفتم:" اشتباه مي كني. روابط انساني اينقدري كه تو فكر ميكني قطعي نيست"0

گفت: "مگه توتا حالا به حسن خيانت كردي آتو؟"0

-(خنده) به تو چه. تازه اگه ام كرده باشمم، به تو با اين مدل فكر كردنت نمي گم. تو ام بهتره اين همه چاقو تو تيز نكني. بهر حال اين چاقو هر چقدرم كه خوب ببره، مال زنجان، دوبل و ام اف نيست

برو بابا شر و ور نگو

اين تويي كه شر ور ميگي. پنج سال حقوق خوندي كه اينطوري قضاوت كني؟ تو بايد بري پيش دكتر. تحت متدم بايد درمان بشي

يعني چي؟

هيچي بابا! بي خيال. تو مي دوني اين مايعي كه

دينگ

ميرزن تو كتري آهكارو پاك مي كنه، اسمش چيه؟

بهرام: سلام

تو فكر مي كن

بهرام: (بوس) كوشي؟

..ي من بايد برم پيش روانكاو؟

بابا مگه چه اشك...اا

بهرام: دينگ

بهرام: جه خبر؟

..الي داره. من خودم چند جلسه رفتم. خيلي بامزست

بهرام:آتو جونم كجايي؟

تو خودت وقتي فكر مي كني روانكاو فقط بامزه است بيخودي تز نده!0

ببين من يكي از دوستام كارم داره. فعلن

اوكي . فعلن

...

سلام خوبي؟

بهرام: (بوس) سل اااااام م

چه خبر؟

هيچي. تو چه خبر

هيچي داشتم با حسن حرف مي زدم(دروغ گفتم)0

آخ ي ي ي. خوب

قراره بياد. خيلي خوشحالم

واي راست ميگي؟ چه خوووووب

آره. مرسي. خوبي تو؟

نه

اي بابا. چرا؟

دوست دخترم با يه پسره دوست شده. كلي مدته. به منم نگفته

از كجا فهميدي

يكي از دوستام گفت

راست مي گي؟ مطمئني راست گفته؟

نمي دونم ولي فكر ميكنم راست باشه. زنگ زدم بهش هر چي از دهنم در اومد بهش گفتم

خوب آخه نپرسيدي راسته؟ دروغه

گفتم ديگه تموم شد همه چي. نمي خوام ريخت ا...تو ببينم

آها

تو چطوري قربونت برم؟(بغل)0

من خوبم(لبخند)0

آخي ي ي

من برم ناهار بخورم. زودي بايد برم بيرون

باشه عزيزم(قلب)(باي)0

تا زودي خدافظ(بوس)(باي)0

...

نازنين:كجايي آتوسا؟0

نازنين:دلم برات تنگ شده

نازنين:ديروز ديدمش. مي ترسم. آخه سر پيري فكر كن اگه كسي با هم ببيندمون جي؟0

من: سلام خوبي؟ چي شده؟0

نه. همش تقصير تو بود كه گفتي باهاش حرف بزن

بابا من گفتم براي اينكه تابوش برات بريزه باهاش برو بيرون، نگفتم كه عاشقش شو!0

اما فكر كردم كه خيلي تند رفتم .پس " نگفتم كه عاشقش شو" را پاك كردم

من نمي دونم چكار كنم. بنظر تو چكار كنم؟0

خوب. چي بگم
حالا نگران نباش

خيلي عاشقم شده

فكر كردم اين يعني "من خيلي عاشقش شدم"0

آخه اينطوري كه نمي شه

-ميگه از شوهرت جدا شو، منم از زنم جدا مي شم. با هم ازدواج كنيم

. ولي من نمي خوام. بخاطر بچه ها. دلم براشون مي سوزه

خوب ولي اينهمه مدت كجا بوده چطور بعد از اينهمه سال يكدفعه پيداش شده؟0

ميگه جرات نميكرده

آها

آتو جون من برم. خيلي

كار دارم. تو كاري نداري؟0

نه قربونت برم

خيلي مراقب خودت باش

خدافظ(بوس)(بغل)0

خدافظ(بوس) (بغل)0

(باي)

خيلي مراقب خودت باش

خدافظ(بوس)(بغل)0

خدافظ(بوس) (بغل)0

(باي)

 


2- از وبلاگ آزاد نویس از طریق وبلاگ از زندگی

آن که عقل دارد و زندگي نمي‌کند

واقعأ که چه دنيايي‌ست!

از بين دوستان قديمي من يکي‌شان هست که تقريبأ از دوران دبستان تا با امروز با هم رفيق مانده‌ايم، دانشگاه‌مان هم يکي بود ولي دو تا رشته‌ی متفاوت مي‌خوانديم. مي‌شود گفت چيزی نيست از زندگي ما دو نفر که آن يکي نداند.

يک وقتي اين دوست من با يک دختر خانمي دوست شد که اتفاقأ او هم همدانشگاهي ما بود. اگر محاسبه‌ام درست باشد حالا آن دختر بايد نزديکي‌های چهل سالش باشد. خوب مي‌شود گفت عجيب‌ترين آدمي بود که ديده بودم، نه از بدی، بلکه از تفاوت. همه جور فداکاری‌ای در حق هر آدمي که نياز به کمک داشت مي‌شد از او انتظار داشت. بدون چشمداشت هم محبت مي‌کرد و همين شده بود که دوست من ديوانه‌وار به او علاقه پيدا کرده بود.

تا جايي که خودم هم ديده بودم مورد احترام همه‌ی آدم‌های اطرافش هم بود. خيلي هم با اعتماد به نفس. مثلأ در همان سال‌های 64 و 65 که دانشگاه‌ها محل بگير و ببند دخترها و پسرهايي بود که ممکن بود با هم دو کلمه حرف بزنند همين دختر خانم به نماينده‌ی کلاس‌شان که يک پسر مذهبي بود گفته بود که چرا با من که حرف مي‌زنيد به من نگاه نمي‌کنيد.

دوستي اين دو نفر داشت به ازدواج مي‌کشيد که يک روزی دوستم آمد با يک حال زار و نزار که من دارم مي‌ميرم و اصلأ سر در نمي‌آورم و اين‌ها. گفتم خبری شده بين‌تان؟ گفت امروز رفته بوديم بيرون و داشتيم حرف مي‌زديم که يک موضوعي را به من گفت که مثل برق گرفته‌ها شدم و حالا نمي‌دانم چه کار بايد بکنم.

از قرار در بين حرف‌های‌شان، دخترخانم به دوست من مي‌گويد که اصولأ گذشته‌ی من چقدر برايت مهم است؟ دوست من گفته بوده که اگر منظورت به دوست پسر داشتن است که مهم نيست. اين موضوع را خودش قبلأ به دوست من گفته بود که قبل از دانشگاه آمدن دوست پسر داشته‌. البته ما همه‌مان خورده بوديم به تعطيلي دانشگاه‌ها و صاف از دبيرستان نيامده بوديم دانشگاه و کمي دنيای اطراف‌مان را ديده بوديم. من و دوستم که يک سالي علافي کشيديم و بعد دو سال رفتيم سربازی و بعد سال بعدش رفتيم دانشگاه. خيلي از دخترها هم از اين تأخير در دانشگاه رفتن‌ها داشتند.

خلاصه که به اين دوست من مي‌گويد که من به دليل اين که در همان دوره‌ خودم خواسته بودم ارتباطم با دوست پسرم بيشتر از دوستي بوده و يک بار با او همخوابه شده‌ام و خوب است که بداني.

دوست من نتوانست موضوع را با خودش حل کند و گمانم دو ماه هر روز يک مسير طولاني را پياده مي‌رفتيم و حرف مي‌زديم و عقل هيچ کدام‌مان به جايي نمي‌رسيد. نه مي‌توانست دل بکند و نه کنار مي‌آمد. تا اين که يک روز بعد از يک دعوای خيلي مفصل بلاخره به اين نتيجه رسيديم که دوست من اصولأ با عقلش بيشتر از احساسش زندگي مي‌کند. و دوستي‌شان تمام شد. اما يک چيزی از اين دوستي باقي ماند.

حدود دو هفته بعد از به هم خوردن دوستي‌شان، همان دختر دو تا نامه برای دوست من فرستاد. دوستم با گريه آمد خانه‌مان و گفت اين نامه‌ها بخوان و بعد نگه‌شان دار پيش خودت. مضمون نامه‌ها اين بود که من با اختيار خودم و در زماني که دوست داشتم از چيزی لذت ببرم دست به کاری زدم که حالا از انجام دادنش پشيمان نيستم.

من هنوز آن دو تا نامه‌ را نگه داشته‌ام. سال‌هاست پيش من باقي مانده‌اند. در حالي که دوستم پزشک متخصص شد و ازدواج کرد و حالا دو تا بچه دارد، ... و البته زندگي نمي‌کند ...، و هنوز که هنوز است سراغ آن دو تا نامه را مي‌گيرد که آيا من هنوز برايش نگه‌شان داشته‌ام يا نه. آن دختر هم از ايران رفت.

آدم گاهي با خودش فکر مي‌کند چقدر از اين نامه‌ها هست که گيرنده‌شان عقل دارد اما زندگي‌ نمي‌کند.



۳- از وبلاگ گندم در تاریخ شهرویر ۱۳۸۶

مسافر

سلام

خواستم شعری از نادر نادرپور بزارم

صحفه ای باز کردم

ناگهان علامتی رو در کتاب دیدم

و قطعه شعری کنارش

حول و حوش سال ۱۳۴۶

یک نفر

 برای عشق ترک کرده اش شعری در کتاب نوشته بود

و احتمالا اون خانوم بر نمی گشت

تصورم بر این بود:

حالا هر دوشون ازدواج کرده اند

و کیلومترها از هم  فاصله دارند

بچه هایی داردند از من بزرگتر

و  بچه هاشون عاشق می شند!

دل آدم های دیگه رو می شکونند!

دلشون می شکنه!

اونا کسی رو دوست دارند که اون دوستشون نداره!

و کسی اونا رو دوست داره که اون ها دوستشون ندارند

مثل پدر ، مادرشون

عشق  فراموش شده پدر به شخص دیگر

که احتمالا الان اون  را جوانی می دونه و اون همه شور و حرارت، شعر گفتن و خواندن، شب بیدار موندن ها براش بی معنی هست

 

عهد شکنی مادر که احتمالا هر وقت مشکلی در زندگیش پیش می آید فکر می کنه خودش را از خوشبختی و عشق واقعی محروم کرده و عهد شکن هست و شاید هم هزاران توجیه کرده و کار خودش را یک کار درست می دونه و فکر می کنه باید پایه های خوشبختی را روی غم اندوه دیگران بنا کرد

چرا؟

 

احساس عجیبی به هم دست داد


 پ.ن :

 ۱- ترتیب روایت ها جور دیگر بود اما اینجوری ثبت کردم و ....

۲-  گفتگوها در روایت اول در فضای مجازی اتفاق می افتد

+ نوشته شده توسط هومن در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 13:32 |

Lyrics:


I never dreamed it could be
A someone made just for me.
When I'm letting her have her way,
I'm here to see what she has to say.
Aw, the poor girl always wins the day.
I'm stayin' ahead of the game,
And she's a-doin' the same,
And the whiskey flyin' into my head.
The fiddler's arm has gone dead,
And talk is beginning to spread

When did our love go bad?
Whatever happened to the best friend that I had?
It's been so long since I held you tight
Been so long since we said goodnight.
The taste of tears is bittersweet.
When you're near me, my heart forgets to beat.
You're there every night
Among the good and the true,
And I'll be around, waitin' for you.

Well, the king of them all
Is starting to fall.
I lost my gal at the boatman's ball.
The night has a thousand hearts and eyes.
Hope may vanish, but it never dies.
I'll see you tomorrow when freedom rings.
I'm gonna stay on top of things.
It's the middle of summer,
And the moon is blue.
And I'll be around, waitin' for you.
Another deal gone down,
Another man done gone.
You put up with it all, and you carry on.
Something holding you back,
But you'll come through.
I'd bet the world and everything in it on you.
Happiness is but a state of mind.
Anytime you want, you can cross the state line.
You don't need to be rich
or well-to-do,
I'll be around, waitin' for you.

 

می توانید این آهنگ را از این جا گوش کنید.

 

+ نوشته شده توسط هومن در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 11:49 |
ليست وبلاگهای به روز شده