
و این گونه هومن به قتل رسید
تلفنم زنگ خورد کاغذی که روش چند عدد و حرف بود را دوباره تو مشتم مچاله کردم ، موبایل هی زنگ می خورد و صدای ویبره اش در اعماق وجودم نفوذ می کرد ، بلاخره باید جواب می دادم، الو ............
صدای دورگه ای از اون ور خط گفت: نسیم ساعت 5 بیا سر قرار
گفتم باشه دومرتبه همه خاطرت امروز از ذهنم گذشت
اون لبخند.................
باید به یکی می گفتم
اما کی؟!؟
کاغد را دوباره باز کردم
تصمیم خودم را گرفتم
روی دکمه های کیبرد لب تاپم زدم
وارد بلاگقا شدم
گندمگون را انتخاب کردم
چندد عدد و حرف را به عنوان پسورد زدم
حالا جایی بودم که تا دیروز هومن فقط می دید
هنوز باور نمی شه
شروع به نوشتن کردن
همه ماجرا را سریع و خلاصه .............
نیم ساعت بیشتر وقت ندارم
شاید..................
هومن را شاید سر جمع 5 یا 7 بار دیده بودم
البته بیشتر از لنز دوربینم همه چیزو می دیدم
تو یه جمع ها بود.............
بگو، بخند بود . چیزه زیادی ازش نمی دونستم
امروز نمی دونم این جا چی کار می کرد
- موبایلم دوباره زنگ زد : نسیم بیا پایین دم درم_
وقتی نمونده باید سریع تمومش کنم
میدون ونک قل قله بود
نفهمیدم چرا
چه اتفاقی افتاده بود
پلیس همه جا بود
خیابون ولی عصر را بسته بودند
از پنجره یک هو، هومن را دیدم
چرا اخه اینجا بود؟؟؟؟؟؟؟
خسته بود.
کوبیده
خاکی
مثل اینکه دو سه روز توی کوه بوده
با لباس و کوله کوه
اون طرف خیابون اریا رو دیدم
دلم ریخت زمین
اینجا چی کار می کرد اون
همه خاطرات از جلو چشمم گذشت
پارک ملت
......
ماسوله
................
موبایلم زنگ خورد : نسیم یالا بیا پایین یا من میام بالا
گیج بودم
تازه از خواب بیدار شده بودم
اس ام اس اومده بود ستاره بر اثر کزاز مرده
خدای من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کزاز!!؟ باورم نمی شد مگر می شه!!!
ولی مثل اینکه همه چیز تو این دنیا می شه
هومن اومد دم در ساختمون
به اون نره خره های دم در گفت اجازه می دید دست و صورتم را بشورم
یک آبی بخورم
نمیدونم چرا
اما اونها مهربون شدند
هومن بی خبر از همه جا
اومد تو پارکینگ
دلم اشوب بود
کاری از دستم بر نمی یومد
اریا از اون ور خیابون هومن را دید داشت می یومد این ور
نهههههههههههههههههه
اون لندهور با پرشیاش اومد
همه جیز رو دور سریع بود
قبل از اریا رسید دم در
اومد تو
هومن را دید
اون تن لشها که به پا بودند
بهش گفتند که هومن از همه چیز بی خبره
گفتند هومن نمی دونه تو ساختمون، ماها چی کار می کنیم
اما نفهمیدم چرا یک مرتبه اون کلت مسخرش را تودستش دیدم
صدایی بلند نشد
اما هومن افتاد روی زمین
مثل یک سنگ
مثل اینکه سالها بود که مرده
فقط یک لبخند روی لباش بود
نه
باورم نمی شد
اریا هم داشت می یومد طرف هومن
اومد بالا سرش
اونم باور نمی کرد
اما هومن مرده بود
از حال رفتم
نمیدونم چه مدت بی حال بودم
نمی دونم اریا چی شد
کجا رفت
فقط لبخند روی صورت هومن موقع مرگش یادمه
خوب این لندهور پشت دره
داره درو می شکونه
بهتره تمومش کنم و اینجا را ببندم
بهتره اینجوری تموم کنم
این داستان مرگ هومن بود
پایان همه چیز
این خوابی بود که یکی از دوستان برای ما دید البته من کمی تغییرش دادم تا از حالت کابوس شکل داستان به
خود بگیرد.
البته از این دوست عزیز هزاربار ممنونم که با یک تیر در سینه بسیار آسوده و با لبخند ما را به اون دنیا
فرستاد و از خواب هایی که برای نسیم دیده بود برای ما ندید.
البته مرگ موضوعی نیست که هر روز پیش آید لذا برای من موضوعی جذاب برای نوشتن بود و هست.
اگر هم خواب این دوست ما تعبیر بشه این پست سند محکمی برای پیشگویی حوادس از قبل هست.
هومن
عکس : Aleksandar Bunevski- The only one
+ نوشته شده توسط هومن در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
0:54 |