در آبادي دوري كه هيچ اثري از تمدن به انجا نرسيده بود.
مردماني شاد زندگي ميكردند.
در پشت آبادي دشت فراخي بود. واي كه چه سبز بود اين دشت.
پر از گل هاي زرد كوچك كه با رفتن آفتاب بسته ميشدند.
پر از گل هاي حسرت كه دست طبيعت به زيبايي آنها را در زيباترين جاهاي ممكن قرار داده بود.صبحا كه گلهاي زرد باز ميشدند و روي سبزهاي اين دشت شبنم ها بيقراري ميكردند صداي رودي اين زيبايي را دو چندان ميكرد.
نهري كه از كنار تپه اي ميگذشت.
تپه اي كه همه اهالي ده به انجا ميرفتند
اخر بالاي تپه درختي بود.درختي زيبا و تنومند.
درختي كه پسرها دخترها زيرش با هم پنهاني قرار ميگزاشتن ونجواهاي كه پر از شور بود ميكردند عهد ها ميبستند .درختي كه دخترهاي عاشق بهش دخيل ميبستند.
و پسرها بر سر مزار درويشي كه پاي اين درخت بود نظر ميكردند.
درختي كه زيرش جشن هاي عروسي مگيرفتند.
نظري ميپختند.
و.......
روزي عده اي طبيعت گرد آمدند وديدند دهشان چه با صفاست
ديدند كنار پرچينهاشات جاي پاي خداست.
مسافرها درخت را ديدند.
تپه را ديدند دشت را ديدند.
قبر درويش را ديدند
روزها گزشت.
.
.
.
چه تاريك بود اون شب
صداي تيشه مي آمد
مردمان آبادي خواب بودند
سنگي را كنده بودند.
جسارتي انجام داده شده بود
دل همه مردم شهر سوخت
سنگي بر سر مزاري نبود
ريشه هايي تيشه خورده بود.
و ابادي در مه فرو رفته بود
دشتي زيبا.....گلهاي حسرت فروان..... نهري پر آب ....درختي كه در حال خشكيدن بود.
دخترها ،پسرها ديگه زير درخت نجوا نكردند
ديگه پيش درويش عهد نبستند.
درخت خشكيده بود.
كد خدا ...... كد خدا گفته بود بهتره درخت بريده بشه.....چرا؟
مهم نيست كه چرا ....كدخدا مرد پير با تجربه اي بود حتما پيش خودش فكري كرده.
اما كسي دلش نمي امد
تا اينكه يك روز طوفاني شد
وه كه چه سهمگين بود.
كلاغي پرهايش شكسته بود.... بدنش رنجه بود....شايدم دلش شكسته بود اخه پناهي نداشت....
باد........كلاغ.............درخت در حال خشك شدن
كلاغ پناه ميبره به درخت و درخت پناهش ميدهد
طوفان مي خوابد ... كلاغ در بين شكاف شاخه پهني از درخت جا ميگيرد .
روزها ميگزرد و پاييز، زمستان ميگزرد......
كلاغ خوب ميشود....................
اما. اما درخت جوانه زده .مردمان ده شاد. دهشان آباد.
اما ديگر نجواها نيست.قرارها نيست.پير زنها پاي درخت پيش دروش گريه نميكنن.(شبیه ادماي برادران كارمازف .)
اما درخت شكوفه داد.دشت سبز شد ونهر خروشان.
تا اينكه يك روز كلاغ ميره ،كلاغ نميدونست داره سمت شاهين ميره،و درخت نميدونست كلاغ داره ميره،
صداي كلاغ نمي امد....
چند پر بود چند قطره قرمز و...........
چه طوفاني بود اون شب .
چه بيقرار بود اون شب
چه بي ماه شد آسمان
مردمان ده فردا ديدند نيمه اي از درخت شكسته بر روي پرهاي مشكي.
كد خدا ماه بعد مرد.
و بالاي تپه دفنش كردند.همان طرف ها كه درويش بود.نزديك نهري كه شايد درويش آبي از ان نوشيده بود.اجاق درست كردند و نهار دادند.
ديگر درختي آنجا نبود.فقط دودي بود كه در ده پيچيد.دود درختي كه هيزم غذاي مردماني بود كه بر سر گوري جمع شده بودند.
من نميدونم چشمهايي كه توش اشك جمع بود براي كد خدا بود يا از دودي كه توي چشماشون نشسته بود.
.
.
با تشكر از دوست خوبم آريا
(توضيح:كلاغ در ايين مهر موجودي قابل احترام هست)
نوشته شده توسط خودم
..................................................................................................


