به سراغ من اگر مي اييد نرم اهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من
به سراغ من اگر مي اييد نرم اهسته بياييد + نوشته شده توسط هومن در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 و ساعت
15:19 |
من در اين آبادي، پي چيزي ميگشتم: + نوشته شده توسط هومن در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت
0:37 |
ای دریغ که آب را آتش زدند ای دریغ که تب آبی شد بر آتش فریاد.... . . . + نوشته شده توسط هومن در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت
3:2 |
آب را گل نکنیم شاید این آب روان ،می رود پای سپیداری ، تا فرو شوید اندوه دلی. دست درویشی شاید،نان خشکیده فرو برده در آب. چه گوارا این آب! چه زلال این رود! مردم بالا دست ، چه صفایی دارند! مردمش میدانند ، که شقایق چه گلی است. بی گمان انجا آبی ،آبی است مردمان سر رود ، آب را میفهمند. گل نکردندش ،ما نیز آب را گل نکنیم . . . . شاید این آب روان میرود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی
+ نوشته شده توسط هومن در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت
13:58 |
در زمانهاي دور در سرزمين دور در جاييي كه خدايان حكمفرما بودند و با انسانها در مياميختند در يونان خداي خدايان زئوس بدنبال عشق بازهايش يود هرا ملكه اسمانها همسر زئوس الهه اي حسود وسختگير مظهر نفرينهاي سياه سرگرم شده بود سرگرم سخنان اكو اكو : الهه اي از كوه هليكون مظهر پژواك هرا را با سخنان خود مجذوب و سرگرم كرده بود تا زئوس اسوده باشد به دنبال كام جويي هايش. هرا الهه پر قدرت اسمانها اكو را مورد خشم خود قرار ميدهد تا صدايش ديگر نتواند كسي را مجذوب خود كند همان وسيله اي كه هرا را غافل كرده بود اكو ديگر نميتواند حرف بزند انتها ي كلام ديگران را ميتواند فقط تكرار كند. اكو نا اميد در جنگلي پنهان ميشود و روزگار ميگزراند نارسيس narcissuses پسر كفسيوس وليروپه جواني بسيار زيبا رشك برانگيز خيره كننده همه در دام عشقش گرفتار شده بودند نارسيس از دست عاشقان بيشمارش كه به خاطر زيابيي بيش از حدش ديوانه وار بدنبالش بودند به جنگلي پناه ميبرد جنگلي كه اكو در ان پنهان شده بود تا شايد اسوده خاطر باشد اكو نارسيس جوان را از بين شاخ برگهاي درختان نظاره ميكند و دل در گروي نارسيس جوان ما ميدهد اكو عاشق اما غمگين هست زيرا نميتواند با معشق خود سخن بگويد نميتواند او را با كلام خود مجذوب كند اكو فقط او را نظاره ميكند از پشت درختان بوته ها و برگها قدم به قدم همراه اوست از حضور نارسيس جوان خود را سيراب ميكند نارسيس متوجه حضور غريبه ميشود صدا ميزند كيستي؟ اكو: كيستي كيستي ..ييستي نارسيس:منم اكو : منم منم منم منم اكو دل در دل ندارد معشوقش با اوسخن ميگويد و او نيز با معشوقش نارسيس از اكو ميخواهد كه او را ببينيد و اكو از بين شاخ هاي در ختان ظاهر ميشود. نارسيس كه در ابتدا از صحبتهايي كه بين هم گزشته بود فكر ميكرد اكو پسر هست با ديدن سيماي اكو غمگين ميشود و اكو را ترك ميكند. اكو عاشق ناكاميست كه دل در گروي عشق پسري زيبا دارد. به غاري ميرود تا ديگر چشمش به چيزي يا كسي نخورد عشقش او را تحيليل ميبرد و از او چيزي جز طنين نميماند جز پژواك جز اكو اكو اما نمسيس دختر پادشاه شب مجزات ككنده عشاق دوست اكو نارسيس را به تير عشقي هدف قرار ميدهد تا اولين كسي را كه ميبيند عاشقش بشود تا بداند درد عشق چيشت نارسيس در ان جنگل در كنار درياچه اي زيبا بود كه ناگهان چشمش به تصوير خودش در اب ميخورد وعاشق تصوير خودش در اب ميشود هر بار كه به تصوير خود دست ميزند تصويرش ناپديد ميگشت نارسيست عاشق كسي گشت كه هرگز دست نيافتني بود نارسيست مجذوب تصوير خود مگردد و بي وقفه به تصويرش در اب نظاره ميكند انقدر مجذوب شيفته دلشكسته بيطاقت خسته بود كه به خاطر ان تصوير در كنار اب ميميرد و در جايي كه ميميرد گل زيبا ميرويد گلي به نام نرگس narcissuses گلي زيبا با بوي مسرت بخش و داستاني عجيب داستان اكو داستان نارسيس داستان اين دو عاشق كه هر يك به دردي يكسان تحليل رفتند و نام گلي كه در تمام دنيا يكيست نرگس . . . گلي كه ميتوان به معشوق دست نيافتني هديه داد نوشته شده توسط خودم + نوشته شده توسط هومن در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت
20:48 |
سلام روزي بود روزگاري بود. دختر خانم بسيار زيبايي بود كه چشمان سحر انگيز و خيره كننده اي داشت. دست روزگار كاري ميكند كه اين خانم زيباي داستان ما مجبور میشود در جايي زندگي كند كه همه نابينا بودند. جایی که همه نابینا بودند، پدرانشان، مادرانشان ،پدران پدرانشان ،فرزندانشان ....... همه نابینا بودند اين دختر خانم قصه ما شروع ميكند به زندگي كردن در شهر نابينا ها و زندگيشو برپا ميكند، كاري هم براي خودش دست و پا ميكند. اما به هر حال مشكلاتي هم برای خودش داشت . اخه اون بينا بوده و توي شهر نابينها ادم غير عادي اون بوده. و به هر حال ادم هاي غير عادي هميشه مشكلات خودشون را دارند. دختر خانم زيبا، دنياي كورها را درك ميكرد اخه با يک چشم بستن وارد دنياي تاريك اونها ميشد. ولي كورها دنياي پر رنگ و حرف هاي اون را درك نميكردند چون اگر يك عمرهم سعي ميكردند باز هم نوري از چشمانشان به ذهنشان نمي تابيد!!!! دختر خانم زيبا سعي ميكند دنيايي براي خودش بسازد، دنيايي پر از رنگ كه دور خودش هست و كسي داخل ان جايي نداشته. تا اينكه يك روز به يك پسر زيبا و قد بلند بر ميخورد. كه چشماني آبي و ديوانه كنننده اي داشت فكر ميكند كه شايد اين پسر با اون چشمهاي رنگي جايي تو دنياي اون داشته باشد. پسر هم دنياي خودش را داشت
دنياي پر از احساس كه هيج رنگي نداشت.
اخه بارها به پسر خيانت كرده بودند و و قلبش را شکانده بودند. شخصیتش پر از اشوب واعتماد به نفسی گمشده پسر يك تكيه گاه پيدا كرده بود. و ميفهمد كه دختر با بقيه ادمهای شهر فرق دارد ولي نميفهمد چه فرقي؟! و دختر هم چيزي نميگوید. پسر ميفهمد كه دختر داستان ما، دنيا و ذهن پسر را خيلي قشنگ درک میکند ولي اون چيزي از دنياي دختر سر در نمياورد. پسر سعي ميكند كمبود هايي را كه احساس میکند را با محبت بيش ازحد به دختر جبران كند. پس هر روز براي دختر گلهاي خوش بو ميبرد گل هايي كه بوي دلفريبي داردند ولي ظاهر گل ها برای پسر معلوم نيست. دختر داستان ما ميدانست كه پسر دارد در مورداحساساتش، در مورد همه چيز به دختر و به خودش دروغ ميگوید ولي دلش به حال پسر ميسوزد و اجازه ورود به دنياي رنگي خودش را به پسر میدهد. دل پسر كم كم ارام مي شود ودل دختر زيبا كم كم..... دختر كم كم احساس ميكند که دنيایش دارد رنگ مي بازد . احساس ميكند دنيایش اگه تویش احساسي نبود خيلي بهتر از دنياي بيرنگي هست كه داخل ان همه احساسات سياه و سفید هستند و شايد دروغ. دختر مي بيند كه چشمهای او دارند سوي خودشان را از دست ميدهند. و توي دلش ميخواهد كه ای كاش پسر نبود . ولي دلش نمي اید که دل پسر را بلرزاند ومثل دخترهاي ديگر شهر كورها باشد و دل يک پسر نابينا را برنجاند . صبر ميكند و سعي ميكند با اين دنياي جديد بيرنگ و سياه كنار بي اید. پسر سيگنالهاي دختر را درك ميكند و چون با ادمهايي گشته بوده كه بهش خيانت كرده بودند وچون بین ادمهایی بوده است که هیچ گلی را ندیده بودند هیچ سیب قرمزی را تصور نکرده بودند پس اون هم مثل اونها به دختر داستان ما خيانت ميكند و گويا كر شده بوده و صداي شكستن دل دختري با چشماي سحرانگيز را نميشنود و شايد هم ميشنود ولي برايش مهم نبوده چون دل بی قرارش ارام شده بود و مي رود به سمت...... و دختر خانم زيبا با چشمان سحر انگيز كه مجبورهست در شهر كورها زندگي كند...........................
نوشته شده توسط خودم + نوشته شده توسط هومن در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت
11:10 |
|
|